X
تبلیغات
متنهای زیبا

متنهای زیبا

زیبا یا زیبایی...

قالی زندگی
زندگي بافتن يک قالي است

نه به آن نقش و نگاري که دلت ميخواهد

نقشه در دست خداست

تو فقط مي بافي

نقشه را خوب ببين

نکند آخر کار...

قالي زندگي ات را نخرند!!!
[ 92/04/16 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


خدا همان خداست
خدا تنها روزنه ي اميدي است که هيچگاه بسته نمي شود...

تنها کسي است که با دهان بسته هم مي توان صدايش کرد...

با پاي شکسته هم مي توان سراغش رفت...

تنها خريداريست که اجناس شکسته را بهتر مي خرد...

تنها کسي است که وقتي همه رفتند، مي ماند...

وقتي همه پشت کردند، آغوش مي گشايد...

وقتي همه تنهايت گذاشتند ، محرمت مي شود...

و تنها سلطاني است که دلش با بخشيدن آرام مي گيرد، نه با تنبيه کردن...
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


داستان عشق دو زوج



يك روز آموزگار از دانش آموزاني كه در كلاس بودند پرسيد:آيا مي توانيد راهي غير تكراري براي بيان عشق،بيان كنيد؟برخي از دانش آموزان گفتند با "بخشيدن "عشقشان را معنا مي كنند.برخي "دادن گل و هديه" و "حرف هاي دلنشين"را راه بيان عشق عنوان كردند.شماري ديگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي "را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين پسري برخاست و پيش از اينكه شيوه ي دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان كند،داستان كوتاهي تعريف كرد:يك روز زن و شوهر جواني كه هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند.آنان وقتي به بالاي تپه رسيدند در جا ميخكوب شدند.

يك قلاده ببر بزرگ،جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترين حركتي نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زيست شناس فرياد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اينجا رسيد دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوي پرسيد:آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگيش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوي جواب داد:نه!آخرين حرف مرد اين بود كه"عزيزم،تو بهترين مونسم بودي .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود."

قطره هاي بلورين اشك،صورت راوي را خيس كرده بود كه ادامه داد :همه ي زيست شناسان مي دانند ببر فقط به كسي حمله مي كند كه حركتي انجام مي دهد يا فرار مي كند .مرد در آن لحظه ي وحشتناك ،با فداكردن جانش پيش مرگ همسرش شد و او را نجات داد.اين صادقانه ترين و بي رياترين راه مرد براي بيان عشق خود به همسرش و فرزندش بود.



[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


دلـت را بتـکان ...
غصه هايت که ريخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهايت وقتي افتاد روي زمين



بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لاي اشتباه هايت، يک تجربه را بيرون بکش

قاب کن و بزن به ديوار دلت ...



دلت را محکم تر اگر بتکاني

تمام کينه هايت هم مي ريزد

و تمام آن غم هاي بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهايت ...



باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا اين بار همه آن عشق هاي بچه گربه اي هم بيفتد!



حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هايت نيفتد

تلخ يا شيرين، چه تفاوت مي کند؟

خاطره، خاطره است

بايد باشد، بايد بماند ...



کافي ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

يک تکان ديگر بس است

تکاندي؟

دلت را ببين

چقدر تميز شد... دلت سبک شد؟



حالا اين دل جاي "او"ست

دعوتش کن

اين دل مال "او"ست...

همه چيز ريخت از دلت، همه چيز افتاد و حالا



و حالا تو ماندي و يک دل

يک دل و يک قاب تجربه

يک قاب تجربه و مشتي خاطره

مشتي خاطره و يک "او"...



خـانه تـکاني دلـت مبـارک
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


گاهی دعایم کن !


دعايت مي کنم با اين نگاه خسته، گاهي مهربان باشي

به لبخندي تبسم را به لب هاي عزيزي هديه فرمايي

بيابي کهکشاني را درون آسمان تيره شب ها

بخواني نغمه اي با مهر

دعايت مي کنم، در آسمان سينه ات

خورشيد مهري رخ بتاباند

دعايت مي کنم، روزي زلال قطره اشکي

بيايد راه چشمت را

سلامي از لبان بسته ات، جاري شود با مهر

دعايت مي کنم، يک شب تو راه خانه خود گم کني

با دل بکوبي کوبه مهمانسراي خالق خود را

دعايت مي کنم، روزي بفهمي با خدا

تنها به قدر يک رگ گردن، و حتي کمتر از آن فاصله داري

و هنگامي که ابري، آسمان را با زمين پيوند خواهد داد

مپوشاني تنت را از نوازش هاي باراني

دعايت مي کنم، روزي بفهمي

گرچه دوري از خدا، اما خدايت با تو نزديک است

دعايت مي کنم، روزي دلت بي کينه باشد، بي حسد

با عشق، بداني جاي او در سينه هاي پاک ما پيداست

شبانگاهي، تو هم با عشق با نجوا

بخواني خالق خود را

اذان صبحگاهي، سينه ات را پر کند از نور

ببوسي سجده گاه خالق خود را

دعايت مي کنم، روزي خودت را گم کني

پيدا شوي در او

دو دست خاليت را پرکني از حاجت و

با او بگويي:

بي تو اين معناي بودن، سخت بي معناست

دعايت مي کنم، روزي

نسيمي خوشه انديشه ات را

گرد و خاک غم بروباند

کلام گرم محبوبي

تو را عاشق کند بر نور

دعايت مي کنم، وقتي به دريا مي رسي

با موج هاي آبي دريا به رقص آيي

و از جنگل، تو درس سبزي و رويش بياموزي

بسان قاصدک ها، با پيامي نور اميدي بتاباني

لباس مهرباني بر تن عريان مسکيني بپوشاني

به کام پرعطش، يک جرعه ي آبي بنوشاني

دعايت مي کنم، روزي بفهمي

در ميان هستي بي انتها بايد تو مي بودي

بيابي جاي خود را در ميان نقشه دنيا

برايت آرزو دارم

که يک شب، يک نفر با عشق در گوش تو

اسم رمز بگذشتن ز شب، ديدار فردا را به ياد آرد

دعايت مي کنم، عاشق شوي روزي

بگيرد آن زبانت

دست و پايت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زير لب بگويي، آمدم

به هنگام سلام گرم محبوبت

و هنگامي که مي پرسد ز تو، نام و نشانت را

نداني کيستي

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

آري، بگويي هيچ کس

دعايت مي کنم، روزي بفهمي اي مسافر، رفتني هستي

ببندي کوله بارت را

تو را در لحظه هاي روشن با او

دعايت مي کنم اي مهربان همراه

تو هم اي خوب من

گاهي دعايم کن . . . .



[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


من خدایی دارم
من خدايي دارم ، که در اين نزديکي‌ ست…

نه در آن بالاها !

مهربان ،
خوب ، قشنگ…

چهره‌اش نورانيست

گاه‌ گاهي سخني مي‌گويد ،

با دل
کوچک من ،

ساده‌تر از سخن ساده من

او مرا مي‌فهمد‌ !

او مرا
مي‌خواند ،

او مرا مي‌خواهد ،

او همه درد مرا مي‌داند …

ياد
او ذکر من است ، در غم و در شادي

چون به غم مي‌نگرم ،

آن زمان
رقص‌کنان مي‌خندم …

که خدا يار من است،

که خدا در همه جا ياد من
است.
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


نامه ای از سوی پروردگار
سوگند به روز وقتي نور مي گيرد و به شب وقتي آرام مي گيرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمني کرده‌ام
( ضحي 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگويم دوستت دارم و راهي پيش پايت بگذارم او را به سخره گرفتي.
(يس 30)

و هيچ پيامي از پيام هايم به تو نرسيد مگر از آن روي گردانيدي.
(انعام 4)

و با خشم رفتي و فکر کردي هرگز بر تو قدرتي نداشته ام
(انبيا 87)
و مرا به مبارزه طلبيدي و چنان متوهم شدي که گمان بردي خودت بر همه چيز قدرت داري.
(يونس 24)

و اين در حالي بود که حتي مگسي را نمي توانستي و نمي تواني بيافريني
و اگر مگسي از تو چيزي بگيرد نمي تواني از او پس بگيري
(حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پايين آمدند و چشمهايت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزيد چه لرزشي،
گفتم کمک هايم در راه است و چشم دوختم ببينم که باورم ميکني اما به من گمان بردي چه گمان هايي .
( احزاب 10)

تا زمين با آن فراخي بر تو تنگ آمد پس حتي از خودت هم به تنگ آمدي و يقين کردي که هيچ پناهي جز من نداري،
پس من به سوي تو بازگشتم تا تو نيز به سوي من بازگردي ، که من مهربانترينم در بازگشتن.
(توبه 118)

وقتي در تاريکي ها مرا به زاري خواندي که اگر تو را برهانم با من مي‌ماني،
تو را از اندوه رهانيدم اما باز مرا با ديگري در عشقت شريک کردي
.(انعام 63-64)

اين عادت ديرينه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روي گردانيدي و
رويت را آن طرفي کردي و هروقت سختي به تو رسيد از من نااميد شده‌اي.
(اسرا 83)

آيا من برنداشتم از دوشت باري که مي شکست پشتت؟
(سوره شرح 2-3)

غير از من خدايي که برايت خدايي کرده است ؟
(اعراف 59)

پس کجا مي روي؟
(تکوير26)

پس از اين سخن ديگر به کدام سخن مي خواهي ايمان بياوري؟
(مرسلات 50)

چه چيز جز بخشندگي ام باعث شد تا مرا که مي بيني خودت را بگيري؟
(انفطار 6)

مرا به ياد مي آوري ؟ من همانم که بادها را مي فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند
و ابرها را پاره پاره به هم فشرده مي کنم
تا قطره اي باران از خلال آن ها بيرون آيد و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزني،
و اين در حالي بود که پيش از فرو افتادن آن قطره باران، نااميدي تو را پوشانده بود.
(روم 48)

من همانم که مي دانم در روز روحت چه جراحت هايي برمي دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامي بازمي ستانم
تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگي برمي انگيزانم و تا مرگت که به سويم بازگردي به اين کار ادامه مي دهم.
(انعام 60)

من همانم که وقتي مي ترسي به تو امنيت مي‌دهم.
(قريش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا يک بار ديگر با هم باشيم.
(فجر 28-29)

تا يک بار ديگه دوست داشتن همديگر را تجربه کنيم.
(مائده 54)
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


هر چه باشی دوست دارم
من اين شب زنده داري را دوست دارم
من اين پريشاني را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگي را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بيشتر گذشت و دلم ديوانه ات شد من اين ديوانگي را دوست دارم
چه بگويم از دلم ، چه بگويم از اين روزها ، هر چه بگويم ، اين تکرار لحظه هاي با تو بودن را دوست دارم
بي قرارم ، ساختم با دوري ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من اين انتظارها و بي قراريها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بي قرارم، به عشق تو اينجا مثل يک پرنده ي گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، اين غروب را با تمام تلخي هايش دوست دارم
من اين نامهرباني هايت را دوست دارم ، هر چه سرد باشي با دلم، من اين سرماي وجودت را نيز دوست دارم
من اين بي محبتي هايت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهي ، من آزار و اذيتهايت را دوست دارم
هر چه با دلم بازي کني ، من اين بازي را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه هاي دلت کردي ، من اين در به دري را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگيري برايم ، بهانه هايت را دوست دارم
من اين اشکهايي که ميريزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه هاي سردت را دوست دارم
بي خيالي هايت را دوست دارم ، اينکه نميايي به ديدارم هم بماند،غرورت را نيز دوست دارم....
تو يک سو باشي و تمام غمهاي دنيا هم همان سو، من تو را با تمام غمهايت دوست دارم....
هر چه بگويي دوست دارم ، هر چه باشي دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشي ، من دوستت دارم
من اين ابر بي باران را دوست دارم ، من اين کوير خشک و بي جان را دوست دارم، اين شاخه خشکيده و بي گل را دوست دارم ، من اينجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....
من اين شب زنده داري را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم...
بي مهري هايت به حساب دلم ، اشکهايم را که در مي آوري نيز به حساب چشمانم من اين حساب اشتباه را دوست دارم....
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


هجرت
کاش مي شد که تورا من درآغوش کنم

هجرت روي تورا زود فراموش کنم

دوش کردم هجرت روي تو را من يکبار

نتوانستم ازاين بار جرعه اي نوش کنم

اين بار به اندازه ي ما نيست دگر

دل ما عاشق مگر نيست دگر

دل عاشق دوش بار بر پاي خسته

راه ندانم به کدامين دگر گوش کنم

ناله از دوش بلند شد که من آماده ام

به آن بار غم يار بگوييد که من آمده ام

بده اين بار غم يار به سر شانه من

نشکنم تا نخورم گرچه آزرده ام

دل عاشق به يکباره بهم ريخت زاين ناله دوش

خبري بود که بايد بکند مي زاين باده بنوش

مي اين باده چه تلخ است ز مي هاي دگر

راه ندارد اين دل بکن اين مي به يکباره بنوش

دل و دوش به يکباره زجا برخاستند

پاي خسته را زاين حال و هوا ترساندند

پاي خسته برو اين راه به اميد دگر

که ز اين راه برگردي تو يک روز دگر



91/7/7
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


دل نوشته یه ... مهربون
روي بخار شيشه دلم نوشتم
بي تو هرگز، که تويي تو سرنوشتم
آروم آروم قطره اشکي چکيد و قصه گوي غربت و دلولپسي شد
قاصدک باز از سر خونه گذشته بي خبر از تو
از اين طلسم بي کسي دلم گرفته
آسمونم بي تو رنگ غم گرفته
ناشناسم ، من توي شهر نگاهت
دل ، هنوزم مونده به راهت
اما باز هم مي دونم خواب و خيال ، که تو برگردي دوباره
هميشه دستام تشنه دست تو بوده
سهم چشمام اين شباي تيره بوده
قلب تو از عشق من ، يه دنيا نوره
نوره عشقم چه غريب و بي عبوره
اما من تا آخر اين جاده غم ، قصه عشق و مي خونم
تو آسمون چشم تو پر از ستاره
اما اين بار تو شب من موندگار
من اسير عکس ماه روي آبم
اما اون از من چه دوره
تموم شعرام رنگ تلخ انتظار
ديگه اين دل قصه تازه نداره
مي نوسيم تا قيامت اين دل من پاي عشقت موندگار 
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


اگه میشه
وقتي کاري انجام نميشه.حتما خيري توش هست
وقتي مشکل پيش مياد .حتما حکمتي داره
وقتي کسي رو از دست ميدي.حتما لياقتت رو نداشته
وقتي تو زندگيت.زمين بخوري حتما چيزي هست که بايد ياد بگيري
وقتي بيمار ميشي.حتما جلوي يه اتفاق بدتر گرفته شده
وقتي ديگران بهت بدي ميکنند.حتما وقتشه تو خوب بودن خودتو نشون بدي
وقتي اتفاق بد يا مصيبت برات پيش مياد.حتما داري امتحان پس ميدي
وقتي همه درها به روت بسته ميشه.حتما خدا ميخواد پاداش بزرگي بابت صبرو شکيبايي بهت بده
وقتي سختي پشت سختي مياد.حتما وقتشه روحت متعالي بشه
وقتي دلت تنگ ميشه.حتما وقتشه با خداي خودت تنها باشي
وقتي همه تنهات ميذارن.حتما خدا خواسته خودت باشي و خودش
وقتي...
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


ای خــــــــــــــدا دستانم را به نيت تو دراز كردم
خدا دنيا را با تمام موجوداتش آفريد


و در كنار آنها،


قلب را...


من را...


و تو را...


كه در قلب چون مني؛


چيزي به نام عشق بيافريني!


و رنگ كني تمام سياه و سفيد دنيايم را روزي كه به رسم خود...


حس زيباي دوست داشتن را آفريدي



فهميدم،


تبحر تو در آفرينش عشق بي حد و مرز است...


ايمان آوردم!


دستانم را به نيت تو دراز كردم


گرفتي......


شدي جان پناهِ مخلوق بي پناهت


كه جز به اعتماد دستان تو ، توان برخاستنش نبود!


اي خالق عشق...


اي بي همتا!


كمي درنگ كن....


من!


به اعتماد دستان تو بود


كه تا بلنداي آبي آسمانت


پر گشودم !


اينک....


در فراز اين ناهمواري هاي سنگدل!


كه استحكام لاجوردي آسمان را


به رخ زمين ميكشاند....


به اعتماد كدامين بام؟!


كدامين نگاه منتظر؟!


بالهاي خسته ي عاشقي ام را


ببندم ......!


وقتي دستهاي اعتماد تو


ديگر در انتظار من نيست...!
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


کنار تو
همين که تو اينـجا کنـار منـي..

همين که کنارت نفس ميکشم..

همين که تو ميخنديو من فقط..

کنار تو از غصه دست ميکشم..

همين که تو چشماي من زل زدي ..

نگاهت پنـاه دل خستـمه..

نميخوام که دنيا بهم رو کنه..

همين که کنار مني بسمه..
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


مترسک
از مترسکي سوال کردم: آيا از تنها ماندن در اين مزرعه بيزار نشده‌اي ؟


پاسخم داد : در ترساندن ديگران براي من لذتي به ياد ماندني است پس من از کار خود راضي هستم و هرگز از آن بيزار نمي‌شوم!


اندکي انديشيدم و سپس گفتم : راست گفتي! من نيز چنين لذتي را تجربه کرده بودم!


گفت : تو اشتباه مي کني!


زيرا کسي نمي تواند چنين لذتي را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!
[ 92/01/10 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


هدف
شبي از شبها، شاگردي در حال عبادت و تضرع و گريه و زاري بود.
در همين حال مدتي گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالاي سرش ديد، که با تعجب و حيرت؛ او را، نظاره مي کند !
استاد پرسيد : براي چه اين همه ابراز ناراحتي و گريه و زاري مي کني؟
شاگرد گفت : براي طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداري از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالي مي پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال ميل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغي را، پروش دهي ، هدف تو از پرورشِ آن چيست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ براي آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برايت گريه و زاري کند، آيا از تصميم خود، منصرف خواهي شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمي توانم هدف ديگري از پرورش آن مرغ، براي خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر اين مرغ ، برايت تخم طلا دهد چه؟ آيا باز هم او را، خواهي کشت، تا از آن بهره مند گردي؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برايم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :پس تو نيز؛ براي خداوند، چنين باش!
هميشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردي.
تلاش کن تا آنقدر براي انسانها، هستي و کائنات خداوند، مفيد و با ارزش شوي
تا مقام و لياقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوري .
خداوند از تو گريه و زاري نمي خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالي، و با ارزش شدن را مي خواهد و مي پذيرد،
نه ابرازِ ناراحتي و گريه و زاري را.....!
[ 92/01/09 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


ستاره
یه شب خوب تو آسمون
یه ستاره چشمک زنون خندید و گفت کنارتم
تا آخرش تا پای جون
ستاره ی قشنگی بود
آروم وناز و مهربون
ستاره شد عشق من منم شدم عاشق آون
اما زیاد طول نکشید
عشق من و ستار ه جون ،ماه اومد وستاره رو دزدید وبرد نامهربون
حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون
دلم میخواد د اد بزنم
این بود قول و قرارمون
تو رفتی و با رفتنت
نذاشتی حتی یه نشون
دوست دارم
ستاره جون
تا آخرش تا پای جون
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


نیا باران
نیا باران زمین جای قشنگی نیست..
من از جنس زمینم خوب میدانم
که گل در عقد زنبور است....!
و اما یک طرف سودای بلبل..
یک طرف خال لب پروانه را هم دوست میدارد..
من از جنس زمینم خوب میدانم
که اینجا جمعه بازار است
و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک
نسیه میدادند..
در اینجا قدر نشناسند..
مردم شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند
نیا باران زمین جای قشنگی نیست...ღ

[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


چرا گریه کنم
چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


نگاه خسته
چـند وقتیســت

هــر چــه مـی گــردم

هیــچ حرفــی بهتـــــر از سکــوتـــــــــ ــ پیدا نمی کنــــم ...

نگـاهـــم امــا ...

گاهــی حرفــــــــــ می زند

گاهــی فریــاد می کشـــد .....

و من همیشـــــه به دنبــــال کســـی می گردم

کــه بفهمــد یکـــــــــ نگـــاه خستـــه

چــه می خواهـد بگویـد.. br /
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


عادت به تو
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي


[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


جملات ناب
آتش وآدم
ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گرگرفته
دررویاها و عشق ها
غیرممکن است سالم برگردم
بازگشت من
اندوه بارخواهدبود
کاش مثل نان بودم
چه زیبا برمی گردد
ازسفر آتش......

دستانم تشنه ی دستان توست.شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم به یاد تو می مانم بی انکه دغدغه های فرداداشته باشم زیرا میدانم فردا بیش از امروزدوستت خواهم داشت.....

اي عشق خوب به اشكهايم نگاه كن...تومرابه اين روز مبتلا ساخته اي حالا خودت جواب چشمانم را بده...ولي من تورا دوست ميدارم اي عشق...بياوبيشتر وجودم را تسخيركن...بيا اي عشق بيا...بيا شايد اين بار باآمدنت معشوقه ي صبورم را برايم بياوري...بيا تا اشكهايم باآمدنت رنگ وبوي گيسوان يارم را بگيرد...بيا اي عشق...دستانم كم دارد دستانش را...وجودم چه بي صبرانه در انتظار است..بيا.. خدايا عاشقا مال همن...

یک شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق انقدر مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت یا رب ازچه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ و خون پنهان و پیدایت منم سال ها با جر لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی

آري
آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست.
فروغ فرخزاد

یادم باشد امشب بعضی از آرزوهایم را دم در بگذارم تا رفتگر با خود ببرد!
بیچاره او!
مابقی را هم با خود نقدا به گور میبرم!
مابقی همان آرزوی باتو بودن است!
نترس جانکم!
حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمیدهم!

تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند...چشمها را بستند و چه با دل کردند..
صبر کن ای سهراب!گفته بودی قایقی خواهم ساخت
دور خواهم شد از این شهر غریب. قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم!

دلم ز نازکی خودشکست درغم عشق
وگرنه ازتونیایدکه دل شکن باشی


[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


خداحافظ
خداحافظ تمام سهمم از دنياخداحافظ طلوع مانده از فردا

کويرم خالي از باران و شبنم خداحافظ تو اي آبي ترين دريا

هميشه قسمتم صبر و جداييست خداحافظ تو اي مانند من تنها



بريدم از همه تا با تو باشم خداحافظ تو اي در حسرت ما


هميشه اولين حرفم تو بودي خداحافظ طنين آخرين آوا

همين جا بود فصل آشنايي خداحافظ خداحافظ همينجا

تو را دست خدايم مي سپارم خداحافظ تمام سهمم از دنيا

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولي هرگز

نخواهي رفت از يادم

خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم در اين تنهايي مطلق ،

که مي بندد به زنجيرم

و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آردو برف نا اميدي بر سرم

يکريز مي بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟چگونه مي روي با اينکه

مي داني چه تنهايم ؟

خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني خداحافظ ، به پايان

آمد اين ديدار پنهاني

خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم

خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی قلبم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

بادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

" از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن "

با تو گفتم : " حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم ... "

باز گفتم که : " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم "

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناته ی تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نه رمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ......
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


کاش
کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه ی رنگین

پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمان را

در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را

در چشمه ی مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی :

چیست

آنچه از چشم تو عمق وجودم جاریست .


[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


چراغ چشم تو
تو کیستی که من این گونه بی تو بیتابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

به سان قایق سرگشته روی گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید

تو را کدام خدا

تو از کدام جهان

تو در کدام کرانه تو از کدام صدف

تو در کدام چمن همره کدام نسیم

تو از کدام سبو ...

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه

کدام نشاه دویده است از تو در تن من

که ذره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هرچه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته است

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


نمی دانی
تو چون فرشته ای افرای من نمی دانی

ولی زبان مرا وای من نمی دانی

در این حکایت غمگین تو هم زبان مرا

قسم به عشق که لیلای من نمی دانی

تو حال عاشق خود را که تازه می بینی

حکایتی ست که زیبای من نمی دانی

اگر درست ببینم خطوط چشم تو را

حکایتی ز تماشای من نمی دانی

اگر درست بخوانم کتاب عشقت را

تو هم پری ز معمای من نمی دانی

اگر درست بگویم به راستی چیزی

ز موج و ساحل و دریای من نمی دانی

بهار گل شدنت ای فرشته ی غمگین

شبی شکفته به رویای من نمی دانی

کجاست منزل این کاروان بی منزل

تو نیز باشی اگر جای من نمی دانی

ز غصه دخترک گل فروش می میرد

مرا که کشت مسیحای من نمی دانی

امان نداد که پر وا کنم چه کبریتی

کشید عشق به پرهای من نمی دانی

تو آفتابی و در بر مرا نمی گیری

که قصه ی شب یلدای من نمی دانی

چه آتشی شده سرما چه کودکی شده باد

چقدر یخ زده دنیای من نمی دانی

صدای ریزش کوهم که صبر نامش بود

شنیدنی ست شکیبای من نمی دانی

دلم در اوج غریبی در اوج تنهایی

چه شاعری شده تنهای من نمی دانی

در آستان جدایی پری ستاره ی من

چه نازنین شده بیتای من نمی دانی

به بوی یک گل و یک سیب تازگی شیطان

چه آدمی شده حوّای من نمی دانی

بهشت جای بدی نیست آدمی بد نیست

زمانه بد شده حورای من نمی دانی
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


دوست داشتن هم مثل پروانه است
یه پروانه را با دستات می گیری.
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی ....
فرار میکنه.
محکم بگیری....می میره.
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست

به آن نازی كه در چشم تو پیداست

به لبخندی كه چون لبخند گلهاست

به رخسارت كه چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هستی

به قرآنی كه او را می پرستی

قسم ای نازنین تا زنده هستم

تو را من دوست دارم....میپرستم


[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


وقتی از چشم تو افتادم
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


جملات زیبای بزرگان
شما باهم زاده شده اید و باید که پیوسنه با هم باشید.
با هم باشید تا ان همگام که مرگ بالهای عمرتان را بر کند.
حتی در خاطره خاموش خداوند نیز با هم باشید.
اما بگذارید با هم بودنتان را فضایی در میان باشد،
و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند.
یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید؛
بگزارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد.
جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.
از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.
به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد.
دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگهدارد.
در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک؛
از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند،
و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.

* * * *

یكدیگر را دوست بدارید اما, از عشقزنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج واهتزاز باشد.
جامهای یكدیگر را پر كنید اما از یك جام منوشید.
از نان خودبه‏یكدیگر هدیه دهید اما هر دو از یك قرص نان تناول مكنید.
به‏شادمانی با همبرقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یك برای خود تنها باشید.
همچون سیمهای عودكه هر یك در مقام خود تنهاست, اما همه با هم به‏یك آهنگ مترنمند.
دلهایتان رابه‏هم بسپارید اما به اسارت یكدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است كه می‏توانددلهای شما را در خود نگه دارد.
در كنار هم بایستید, اما نه بسیار نزدیك:
ازآنكه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر كشند,
و بلوط و سرو در سایه هم به‏كمالرویش نرسند.

* * * *


دلو خود را بادیگر دلوها افکندم و گفتم: شاید به آب رسم
دلو خود را با دیگر دلو ها بالا کشیدم لیک جز آرزوهایم چیزی دیگر نیافتم!

* * * *

چون بمیرم بگویید ، غریبی مشتاق به سوی وطن خویش هجرت کرد
در دنیا اسیر مرادخود بود و اکنون در آسمان ها رهاست ...



چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک نه به حرفی دلی را آزرده می کنند
تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوووت...

در پايان زندگي ، از روي تعداد مدرك هايي كه گرفته ايم ، مقدار مالي كه اندوخته ايم و كار هاي بزرگي كه به انجام رسانده ايم ، در باره ي ما قضاوت نخواهد شد ،بلكه از ما خواهند پرسيد : آيا گرسنه اي را سير كردي ؛ برهنه اي را لباس پوشاندي و بي خانه اي را پناه بخشيدي " . گرسنه ي نه فقط لقمه نان كه گرسنه ي عشق ، برهنه ي نه فقط از تن پوش كه برهنه از عزت و احترام انساني و بي خانه اي نه فقط از خشت و گل كه بي خانمان به سبب طرد و رانده شدن.

دانستن به تنهایی کافی نیست ، دانسته را باید بکار بست . خواستن به تنهائی کافی نیست ، خواسته را باید عمل کرد .

در دنيا جاي كافي براي همه هست پس بجاي اينكه جاي كسي را بگيري سعي كن جاي خودت را پيدا كني .

عشق
آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود.
عشقی که آن را میابیم خوب استء ولی آن عشق که خود بیاید بهتر است.

زیبایی
آیا پیش از این قلب من عاشق بوده است؛ سوگند که چنین نبوده است؛ چرا که تا به امشب هرگز زیبایی واقعی را ندیده بودم.
آه زیبا تا کنون تو را نمیشناختم. تو همانقدر دانایی که زیبایی.

مرگ
اگر باید بمیرمء با آن به مانند عروسی روبرو خواهم شد و او را در آغوش خواهم کشید.

* * * *

چه چیز بهترین است؟ من آن بهترین را برای تو آرزو می کنم.

* * * *

اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدی.
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]


من همان عاشق دیرینم
من همان عاشق ديرينم
و عصر هاي ديدار همانگونه دلپذير و خاكسترين
اگر هواي دوباره آمدنت هست
دامن بلند بپوش و سندل به پاي كن
كه در گذرگه متروك
تمشك هاي وحشي گسترانيده اند ...
از بانگ سگ ها آشفته مشو
ديريست كه بوي تو را مي جويند
اين وفاداران
حضور دوست را بر من مژده مي دهند ...

فرخ تميمی
[ 91/11/20 ] [ ] [ mohammad ] [ ]